و نه خوب همه هم مثل بقیه و بقیه هم مثل همه از دور نگاه کردند
و فقط نگاه کردند ٬ پشت این نگاهها هیچ سوالی مغزی را قلقلک نداد و خندیدند و نپرسیده
خندیدند
فقط خندیدند که حکمت ناقص خداگونه ی خلقت را تکمیل کنند
و دست به دست خدا به همه
چیز بخندند و بخندند و بخندند
پس چشم برای دیدن است و نپرسیدن ها هم دلیل خنده های مکرر
چه از سره لطف چه خواه یا ناخواه اکراه هم معجونی شد تا این خنده ها .... بخندند
و ما هم خندیدیم
به تمام این این این این این
آدمهای نفهمیده و روده بور شدن د د و با این تماشاگران نفهمیده !
و همه باهم ناگهان خندیدند و از شدت خنده به خود شاشیدند و شاشیدند و شاشیدند ...
...
پ.ن : هیچ چیز جای خودش نیست حتی این نوشته های بند تنبانی
این جا را هیچ کس جدی نگیرد
هیچ اگر سایه پذیرد
من همان سایه ی هیچ م !
....
او نوشت بود
چند روزی ست بی اعتباری فکر دیوانه ی دیوانه ام کرده است ...
هر وقت هوس مردن کرده ام همان لحظه مرده ام !
کمی تداعی رنگ و نقش و طرح و فیگور قبرستانی می خواهد چشمانت را ببند و تو هم بمیر
این همه بی اعتباری فکر دیوانه ی دیوانه ام کرده است !
ذهنم با خیالاتم تعادل ندارد ٬ کنتراست ندارد ٬ تفاهم هم ندارد اصلا هیچ نسبتی با هم ندارند
ذهنم مثل تمام ذهن ها کارش را موتور وار انجام میدهد فرصت استراحت هم ندارد
هر وقت خواست فقط باید کمی بخوابد ٬ خیلی کم
ذهنم بیمار نیست همه چیزش مثل ذهن بشریت پا برجا و ثابت است
فقط " تعادل و کنتراست و تفاهم ندارد " آن هم
به تمام درک های حقیقی
ولی
دمش گرم و سرش خوش باد
" حالم خوش نیست آنا جان " ... او نوشت بود
زندگی بسیار و مرگ های بسیار
مرا ببخشید که متولد شده ام ...
زندگی بسیار
مرگ های بسیار
کاغذ های بسیار ٬ خط های کجو معوج
خط های کج و معوج بسیار ٬ انبوه خاک روی کاغذهای بسیار
شعرهای بسیار ٬ آشفتگی ذهنی بسیار
مرا ببخشید که متولد شده ام
زندگی بسیار و مرگ های بسیار
خودکشی های بسیار ... زندگی بسیار
درد های مرموز مغزی بسیار !
کش مکش های لفظی بسیار ٬ کاغذ های باد کرده ی بسیار
خداهای بسیار
بنده های بسیار
مرا ببخشید که متولد شده ام ...
مقداری از دازایی
و تراژدی یک تخریب است ...
و تراژدی تکرار یک تخریب است ...
و تخریب شاید یک تراژدی تازه باشد ! بی تکرار ٬ و تراژدی غم نامه ی یک تخریب است
که من را تراژدی وار و تخریب کننده به سوی تکرار این روند هدایت می کند ...
و سرم هنوز درد میکند و لعنت به تمام سرم و لعنت به هاله ی کسل کننده ای که از نطفگی تا امروز احاطه وار مرا دور می زند و جذبش شده ام و درد ٬ و درد و جذابیت ها و تلخی ها ...
و لعنت به تمام سرم و لعنت به تمام کسالت ها و کرختگی ه ذاتیم و لعنت به این همه و این همه
جذابیت درونی تمام کسالت ها ... که جذبم کرده اند و لعنت به تمام زیبایی ها و پاینده باد تمام کسالت هایم که مداوم احاطه ام کرده اند و چه قدر حالم وخیم تکرار می شود با تراژدی
و جنون آنی ... و جنون !
و تراژدی تخریب انسان ! ...
تکرار این تراژدی بی سر و ته ٬ صفرا تمام وجودش را به گند کشیده بود
چیزی شبیه هجوم مگس ها٬ دور تا دوره کاسه ی مستراح های خیابانی آنجا که بهشتشان شده
اسهال خونی کالیگولا تاثیر خودش را گذاشت ...زائران آنجا زیاد شدند
مغزم مداوم در حال این وز وز است !
تلنگر خاطره ای نیست .. هیچ قدرتی هنوز به پای حمل شست و شوی بدنت از آن سوی شیشه ها
مگس وار مغزه مرا احاطه نکرده بود ...
همان تلنگر کافی بود من دیگر به هیچ کس فکر نمی کنم ! قابلیت افکاره در هم و بر هم همچنان
بر مغزم چیره اند
کنار گذاشت آرایه های ادبی را من ! صفرا عجولانه تمام درونم را به گه کشیده است !
...
دف خوب است
بکوبان ٬ بکوبانم ... هوا قرار است نرسیده به ظهیرالدوله آرام شود
...
زندگی بدبخت بیچاره ها همیشه در همین مدار ول میگردد ...
مثل سنگی که به دره بسته می خورد ٬ خفتی که چسبیده به ما تحت خلقتش شده
و چه قدر کسل کننده حالم وخیم است به اندازه ی وخامت احوالات کالیگولا !
چه هنرمندانه نقش خدا را بازی می کند ..
هروقت بخواهد قعطی اعلام می کند ٬ شلوارش را جر می دهد ٬ می خورد و می خوابد ...
اسهال خونی می گیرد و سر و شکل مستراح را آلبالویی نقاشی می کند
زندگی بدبخت بیچاره ها همیشه یک جور است
به اندازه ی تمام هنر کالی ... گولا سر و شکل مستراح را نقاشی کردم ...
زندگی چیزه خوبی نیست !
کالیگولا خودش را جر داد تا به من حالی کند هنوز زنده است گوره پدره ملتش
زندگی چیزه خوبی نیست ... تو بزن !
تار
تار خوب است
کافور بوی تو بود و کافور بوی هیچ چیز نبود
و هیچ وقت هیچ کس بوی کافور نداد ...
و این معشوقه های دست به تنبان هفتاد قرن از عمره هم آغوشیشان گذشته است ...
و کافور هیچ چیز نشد ... و نه من تو و نه تو من !
کافور ٬ خاصیتش تراوش اکسیژن ضد و نقیض مرده شور خانه هم نیست !
حتی فوران دلجویی های کوبنده ات ...
این معشوقه ها هنوز دست به تنبان در مرده شور خانه دنبال رمان های شهوتی هفتاد قرن خود می دوند ... ! کرناشف هم تن عریانش بوی کافور گرفت و بوی کافور هیچ چیز نبود
تار بزن ٬ تار
بکوبانم ...
هوای ظهیرالدوله آرام است
و همیشه تکرار می کرد سرنوشت تو همان سرگذشت من است !
نگاهم هنوز در لا به لای سرگذشتش می چرخد ٬ با هر چرخش ٬ تکرار زندگی اش را
زندگی می کنم این سیاهی غلیظ در یکی از همان روزهای تاریخ سرگذشتش
درون سرنوشتم نفوذ می کند ...
چشمانم در قعره سرگذشت تلخش تهوع روزه تولدم را به یاد می اندازد !
مادرش زور زد تا سرنوشت تلخش را زندگی کند ٬ مادرم زور زد تا سرگذشت تلخش را زندگی کنم
و تکرار می کرد سرنوشت تو همان سرگذشت من است !
" م.ن "
و برایش تکرار کردم که او گفته بود سرنوشت تو همان سرگذشت تلخ من است ...
ف.ق
در مریض خانه هم مرگ بالا سره همه چرخ میزند
مریض ها گه گیجه شان اود می کند ٬ بیرون از دره مریض خانه هم چرخ می زند !
تو در مستراح نشسته ای و آن هم آن بالا با زوره تو چرخ می زند ...
همه جا مرگ چرخ می زند تو گه گیجه ات اود میکند !
او هم چنان چرخ میزند و تو هم چنان گه گیجه ات شدت پیدا میکند ...
زندانبان را ورق میزنی هنوز دارد چرخ میزند ٬ زندانبان را می بندی هنوز دارد چرخ می زند !
سرنوشت کرناشف به تهش نرسیده است که از شدت گه گیجه به مستراح پناه می بری آنجا هم ...
هنوز می چرخد بی تفاوت به گه گیجه ی مریض کننده ات !
دام در بازی "دام" مهره های دیگر را کش می رود
در مریض خانه هم مرگ بالا سره همه چرخ میزند
مریض ها گه گیجه شان اود می کند ... بیرون از دره مریض خانه هم چرخ می زند !
تو در مستراح نشسته ای و آن هم آن بالا با زوره تو چرخ می زند ...
همه جا مرگ چرخ می زند تو گه گیجه ات اود میکند !
او هم چنان چرخ میزند و تو هم چنان گه گیجه ات شدت پیدا میکند ...
زندانبان را ورق میزنی هنوز دارد چرخ میزند ٬ زندانبان را می بندی هنوز دارد چرخ می زند !
سرنوشت کرناشف به تهش نرسیده است که از شدت گه گیجه به مستراح پناه می بری آنجا هم ...
هنوز می چرخد بی تفاوت به گه گیجه ی مریض کننده ات !
دام در بازی "دام" مهره های دیگر را کش می رود
یک سال پیش آخرین فنجان قهوه ام را سر کشیدم
سرساماوری سیل خانه خراب کن ندانستن بین بی خوابی و کم خوابی و خواب ! مرا تا امشب
به خواب برد ٬ چشم باز کردم مغزم دوباره به کار بیافتد
ته تمه ی آن فنجان قهوه هم در همان یک سال پیش شاید بعد از دو ساعت
به چاه مستراح سپرده شد ..
کم و بیش هوس شمایل آن فنجان قهوه مغزم را لرزاند ! تا شاید دو ساعت دیگر و تکرار !
یادم آمد بعدا تا هزار سال مهلت خواب دارم بی چاه مستراح !
حال نابود است ٬ پس دیگر نه سنگینی گذشته می ماند نه دلهره ی آینده !
خلاص !!!
من می خواهم تو را گور به گور کنم
سنگینی جسد ورم کرده ات را با دست حمل میکنم ٬ کمی طاقت بیار این پارچه ی مزحکی که از دین مبین اسلام به یاد گار به گور برده ای تا چندی دیگر توسط این جانب دریده شده ! عریانی ؟!
نترس اینجا همه کورند ...
با من بیا یا بگذار با تو بیایم ٬ سنگینی بی وفاییت قابل درک است ...
قبول کن که با تو بیایم ...
من می خواهم تو را گور به گور کنم ! ایستاده ام تو هم ورم کرده به روی زمین افتاده ای ...
هدایتم کن به سمت چاله ای که فقط برای " ما " کنده شده !
به قبرش نگاهی انداختم و تف های متواری و غلیظم را نثار سنگش کردم ٬ چون شاید نخواستم
تا نزدیک شیر آب ول بگردم ... کسی مرا نگاه می کرد ٬ موازی با وجودش
جفتش هم در برابره تف های غلیظ من سرگردان بود ! ...
بعدها گفتند : ... تف به قبرت
در برابره نگاهشان به شدت تف های غلیظ شده ام افزودم ! جفتش نگاهی به سرگردانیم انداخت
گویی دلهره ی مادرانه اش گل کرده بود به طرفم آمد و بایک لحن انسانی ه از قبل حفظ شده
گفت : ... تف به روحت !
گفت : ... تف به روحت !
رنگ ها ثابت بر خود نمایی خویشند ! بی رنگی مرموز من چاره ای به جز سکوت غلیظش نیست ... و سکوت قدرت حفظ کنتراست هیچ اثری را ندارد ! ...
تامل کن سقوط من نزدیک است...
.
.
.
به درک
ترکیب تشکیل آبی تیره هنوز هم با استعداده من سازگار نیست ٬ تو بگو برای درمان کور رنگیم کدام پزشک قدرت علاجش را دارد ؟!
فقط کمی برابری آبی و سیاه را می خواهم چرا در قدرتم نمی گنجد ؟! فقط کافی است کمی تیرگی اش را بیشتر کنم تا تمام هدفم نقش بر آب شود ....
کدام نقاش خلقت آبی تیره ی وجودت را این همه دقیق خلق کرده است ؟
تمام کارها و همه ی هدفها برای من غیره ممکن است ! هیچ قدمی ٬ کار ساز نیست نه پایم به سمت جلو پیش می رود نه می توانم عقب تر را نگاه کنم ...
رنگ ها ثابت بر خود نمایی خویشند ! تنها بی رنگی مرموز من چاره ای به جز سکوت غلیظش نیست ... این سکوت قدرت حفظ کنتراست هیچ اثری را ندارد ! ...
کمی منتظر بمان ...
شاید توانستم ٬ به تو قول می دهم ٬ به غلظت همان بی رنگیم به تو قول می دهم روزی آبی تیره ی وجودت را دقیق تر از هر نقاشی خلق کنم چشمانت را نبند ٬ کمی تامل کن سقوط من نزدیک است...
.
.
این چسناله ها ابدی شده اند !
حالم بد است !
تلنگرت را تلنگر کن ...
فرق ما با اونا اینه که ما فقط حرف می زنیم !
لطف حرفم مایه ی درده سره ... !
با " حیوونا "
حالم بده !